|
عید که آمد پدید ، سبزه بر آمد ز آب
داد خبر قاصدک گفت که بنما شتاب
باغ محمد کنون یک گل تازه دارد
روشن و باصفا شد خانه چنان آفتاب
چند صباحی گذشت چرخ زمان چرخ زد
شور بپا گشته بود ما همه در تب و تاب
یکی به فکر خرید یکی به دنبال اسم
نه بود آرام کس نه دیده ای داشت خواب
به روز بیست و سوم ، آذر سال نود
خدا به لیلا بداد یک غزل ناب ناب
روح گرفت جسم ما از این گل بهشتی
مست و غزلخوان شدیم ز یک پیاله شراب
صبر برای خدا چونکه نمودیم ما
چقدر خوب و زیبا داد به ما حق جواب
امید در زندگی تازه زده جوانه
نقشه ی نا امیدی بگشت نقشِ بر آب
|